چای یا قهوه؟

وب نوشته‏های بهرام جلالی‏پور

Thursday, November 16, 2006

شب حافظ

چهارشنبه شب، بیست و پنجم آبان ماه (پانزدهم نوامبر) – برنامه بزرگداشت حافظ سخن پارسی تحت عنوان «شب حافظ» در کاخ اکتشافات پاریس برگزار شد. در این مراسم، از چارلز هانری دو فوشکور (Charles-Henri de Fouchecour)، ایرانشناس فرانسوی و مترجم دیوان حافظ و جمشید مشایخی، بازیگر پیشکسوت تئاتر، تلویزیون و سینما تجلیل شد و گروه موسیقی سنتی «کوبان» به سرپرستی «ونداد مساح زاده» به اجرای موسیقی پرداختند
این برنامه در میان استقبال گسترده ایرانیان مقیم پاریس و فرانسوی‏های فرهنگ دوست در تالار ورودی کاخ اکتشاف پاریس (همانجایی که یک سال پیشتر و در گرماگرم مناقشه اتمی ایران برنامه علمی «آسمان ایران» را به طور یکطرفه لغو کرده بود) برگزار شد به گونه‏ای که تعدادی از حضار مجبور به نشستن روی پلکان‏های جانبی تالار مدور محل برگزاری مراسم شدند

حجت‏الله ایوبی، رایزن فرهنگی ایران در فرانسه که چند روز قبل به سمت معاون اجتماعی وزیر کشور منصوب شد و به زودی فرانسه را ترک خواهد کرد، برگزاری و اجرای این مراسم را به عهده داشت و علت انتخاب این دو شخصیت را برای تجلیل در شب حافظ انس و الفت آنها در طول دوران طولانی فعالیت حرفه‏ای با خواجه شیراز معرفی کرد
پس از اجرای دلنشین قطعاتی از موسیقی لری توسط گروه «کوبان»، کلیپ کوتاهی از استاد مشایخی به نمایش در آمد که ظاهرا توسط ستاد برگزاری مراسم چهره‏های ماندگار تهیه شده است. در ابتدای این کلیپ که متاسفانه از نظر تکنیکی ضعیف ب
ود، گفت‏و‏گویی درونی وجود دارد که طی آن جمشید مشایخی با نگاه کردن به عکس‏هایی که از پنجاه سال فعالیت هنری برایش باقی مانده ، گله‏مندانه از خود می‏پرسد که حاصل آن همه زحمت چه بوده است. و خود دیگر او پاسخ می‏دهد که «من که نگاه می‏کنم هیچ چیز جز عشق نمی‏بینم»
پس از پخش کلیپ، جمشید مشایخی در میان تشویق حضار بر روی صحنه حاضر شد و قطعه‏ای را که به همین مناسبت آماده کرده بود قرائت کرد و آنگاه «هانری دو فوشکور» را به صحنه دعوت کرد و با تواضعی خاص بر شانه او بوسه زد. «دو فوشکور» ایران‏شناس فرانسوی و نویسنده و مترجم کتاب‏های متعددی در مورد زبان و فرهنگ ایران ا
ست و سال‏ها به انواع مدرس و استاد دانشگاه در اینالکو و دانشگاه سوربن جدید تدریس کرده و مدیر انستیتو ایرانشناسی فرانسه در ایران بوده است. کتاب دیوان جدیدترین اثر اوست که ترجمه کامل دیوان حافظ را در بر می گیرد و به تازگی روانه بازار نشر شده است
نکته جالب توجه مراسم این بود که اعلام شد «دو فوشکور» و مشایخی هر یک به طور جداگانه قبل از شروع مراسم به دیوان حافظ تفال زده و به غزل مشابهی برخورده بودند

در پایان مراسم، دکترعلی آهنی، سفیر ایران در فرانسه و دکتر احمد جلالی
، نماینده ایران در یونسکو، لوح‏های تقدیر و هدایایی را که از طرف خانه فرهنگ تهیه شده بود به «هانری دو فوشکور» و جمشید مشایخی تقدیم کردند.
حسن خطام برنامه نیز اجرای قطعات دیگری از اشعار حافظ توسط گروه «کوبان» بود تا طعم شعر سراسر راز حافظ را در این دیار غریب با خود به خانه بریم

در ابتدای مراسم برگه‏هایی شماره‏دار به عنوان «فال حافظ با جمشید مشایخی» بین حضار توزیع شده و گویا قرار بود مشایخی تفالی به دیوان خواجه شیراز بزند و شماره‏ای را اعلام کند که ظاهرا فراموش کرد. ضمنا قرار بود «علیرضا نادری»، نویسنده و کارگردان تئاتر نیز در این مراسم قطعه نمایشی کوتاهی را با حضور مشایخی روی صحنه ببرد که باز ظاهرا به علت فراهم نبودن امکانات تکنیکی صحنه از برنامه حذف شد. ای کاش برای اجرای برنامه مجری‏ای غیر از خود رایزن فرهنگی در نظر گرفته شده بود تا فارغ از دغدغه‏های مربوط به مدیریت کل مراسم ریتم برنامه را تنظیم و مانع از از دست رفتن طرح اولیه آن می‏شد

دکتر ایوبی، که احتمالا بایستی برنامه «شب حافظ» را آخرین فعالیت فرهنگی او در طول دوران سه ساله سرپرستی خانه فرهنگ ایران در فرانسه دانست، همواره کوشیده است با برگزاری مراسم‏هایی از این دست از یک سو پل ارتباطی نسبتا قابل قبولی برای آشنایی فرانسوی‏های فرهنگ دوست با هنر، فرهنگ و ادب ایران برقرار کند و از سوی دیگر زمینه ارتباط ایرانیان مقیم فرانسه را با وطن‏شان فراهم سازد. از ویژگی‏های بارز ایوبی تلاش برای پیوند زدن فرهنگ باستانی ایران با فرهنگ اسلامی و سعه‏صدر در مقابل نظرات موافق و مخالف بود و همین خصوصیت‏ها باعث می‏شد که کم‏و‏بیش از تیغ انتقاد هر دو دسته در امان بماند و به فعالیت‏های فرهنگی خود ادامه دهد. او همچنین اصرار بسیاری داشت که برنامه‏های ایران در فضاهای معتبر فرهنگی و تاریخی فرانسه برگزار شود و کاخ اکتشافات، محل برگزاری برنامه «شب حافظ» یکی از این محل‏ها بود
پس از پایان برنامه، هنگامی که برگزارکنندگان مراسم به سرعت مشغول جمع کردن صندلی‏ها و پرژکتورها بودند، « دو فوشکور » همانطور که با برخی از حضار گفت‏و‏گو می‏کرد یا عکس می‏گرفت و یا نسخه‏هایی از کتابش را برای آنها امضاء می‏کرد و با لهجه‏ای شیرین ‏گفت انشاءالله تا بیست سال دیگر یک دیوان دیگر ترجمه می‏کنم و ما جواب دادیم انشاءالله


.

Labels:

Thursday, April 06, 2006

تصویر کیلویی چنده؟

.

شنبه، اول آوریل

دانشجویان ایرانی رشته هنر در فرانسه به بهانه حضور معاون فرهنگی وزارت علوم در خانه فرهنگ ایران گرد آمدند تا ضمن بیان مشکلات صنفی خود به بحث و تبادل نظر در مورد راه های انتقال فرهنگ و هنر ایران به مردم فرانسه بپردازند. معاون فرهنگی وزیر به دانشجویان اطمینان داد که مشکلاتی که اخیرا در مورد تمدید مدت بورس برای دانشجویان پیش آمده است ربطی به تحرکات و تبلیغات یکی دو ماه گذشته روزنامه کیهان ندارد و این روزنامه به همان اندازه زمینه ساز جریانات جامعه است که روزنامه دیگری مثل شرق! البته با توجه به اینکه خود از تحصیل کرده های دانشگاه های فرانسه است و با مشکلات دانشجویان آشنایی دارد، صادقانه قول داد که در بازگشت به ایران در رفع مشکلات بکوشد.

بعد از بررسی مشکلات صنفی، نوبت به طرح دیدگاه های دانشجویان در مورد مسئله انتقال فرهنگ شد و یکی دو تا از دانشجویان از بخشی از روند برنامه سازی و فعالیت های فرهنگی خانه فرهنگ انتقاد کردند که اگرچه از دید کسانی که این طرف زندگی نمی کنند شاید کمی تند به نظر برسد اما برای ما که این مسائل را هر روز با گوشت و پوست خود لمس می کنیم قابل درک و ملموس است و انتقادی صادقانه و از سر دلسوزی می نماید.

از آن جمله بود انتقاد از تاکید بر هویت مذهبی ایران پیش از تاکید بر هویت ملی در یکی از فیلم های تبلیغاتی خانه فرهنگ. شاید اگر هم وطنان داخل کشور هم هر روز شاهد یکی دانسته شدن فرهنگ و زبان شان با فرهنگ و زبان اعراب می بودند و می دیدند که چطور هنوز افراد کثیری ایرانی ها را عرب می دانند (تازه جالب این است که اعراب هم این«عجم» ها را تحویل نمی گیرند و بیگانه می شمارند. به قول معروف نه شتر هستند و نه مرغ)، این حساسیت که مثلا چرا در محتوای برنامه یک گروه کنسرت موسیقی سنتی اشعار عربی خوانده می شود، قابل درک تر می بود...

به هر حال، رایزن فرهنگی ضرورت و اهمیت تلاش برای تغییر دادن دیدگاه جامعه و مردم فرانسه را نسبت به تمدن و فرهنگ ایران متذکر شد و از دانشجویان دعوت کرد در انجام فعالیت های فرهنگی در این زمینه همکاری کنند و گفت «فرانسوی ها نیازی به این ندارند که تصویرشان را معرفی کنند اما ما مجبوریم که هزینه کنیم تا تصویر بسازیم» (نقل به مضمون) که البته در این جمله صادقانه او تردیدی وجود ندارد و حقیقتی مهم نهفته است. برای کشوری مثل فرانسه که در موضع فرهنگ سازی قرار گرفته است، این امکان وجود دارد که هر چیزی را به سرعت تبدیل به فرهنگ یا حداقل جریانی جهانی سازد. من همیشه در این مورد ویترین یا قاب مهمی را در یک موزه معتبر مثال می زنم که هر چیزی که در آن قرار داده می شود به سرعت در موضع تاویل پذیری و ارزش قرار می گیرد.

تا اینجا بحثی نیست. اما مهم و قابل بحث ابزارهای دسترسی به هدف است: پیشنهاد شد که زمینه سفر اساتید راهنمای دانشجویان به ایران فراهم شود تا از نزدیک با فرهنگ و کشور ایران آشنا شوند و کسی پیشنهاد کرد که دانشجویان هم در چنین سفرهایی اساتید خود را همراهی کنند که بدانند آنها را کجا ببرند و کجاها را نشان دهند و... همچنین پیشنهاد شد که دانشجویان با استفاده از ظرفیت ها و توانایی های فردی خود و همراهی های خانه فرهنگ زمینه برگزاری نمایشگاه های نقاشی و خط یا برنامه های موسیقی و تئاتر و... را مهیا کنند. و این که همه این کارها باعث می شود روز به روز افراد بیشتری با «تصویر» ایران آشنا شوند...

***

یکشنبه، دوم آوریل

در یکی از پر بیننده ترین ساعات شب، یکی از سیاه ترین و به تعبیری مغرضانه ترین فیلم هایی که می شد درباره ایران ساخت شده باشد، از شبکه پر بیننده «ام شش» تلویزیون فرانسه پخش شد.

فیلمی کینه جویانه اما کاملا مستند. مستندی مجعول! مستند از آن رو که هیچ چیز غیر واقعی یا ساختگی در آن دیده نمی شد؛ همه همان چیزهایی بود که در جامعه امروز ایران جاری است و همه کم و بیش از آن اطلاع داریم. و مجعول از آن رو که وقتی شما بخشی از واقعیت را ناگفته می گذارید، چه بسا آن را واژگونه ساخته اید. یعنی همیشه لازم نیست واقعیت را واژگون ساخت بلکه کافیست آن را ناتمام گذاشت.

پیش تر، در اغلب فیلم هایی که درباره ایران می دیدیم دو جنبه رادیکال و معتدل جامعه ایران به تصویر کشیده می شد و به وجه چند صدایی گزارش توجه می شد؛ اما این بار، شاید نوعی انتقام جویی در کار بوده تا گزارشی یک سویه ارائه شود. گزارشی یک سویه از کشوری که اجازه می دهد در تریبون نماز جمعه پایتخت آن از «ژاک شیراک و مردم فرانسه به عنوان افرادی احمق و ابله که در کاباره ها فکرشان فاسد شده است»، نام برده شود. آنهم دولتمردی که به عنوان نماد ادب و میانه روی مورد احترام خاص و عام است و مردمی که مودب ترین و مهربان ترین مردم جامعه اروپا به شمار می روند.

می توان گفت که تلاش برای پیدا کردن حتی یک نقطه یا جنبه مثبت در فیلم بیهوده بود و احتمالا تمام ایرانیانی که فیلم را می دیدند همان موقع دوستان و آشنایان فرانسوی خود را در ذهن مجسم می کردند و اینکه اگر الان در حال دیدن فیلم باشند چه تصوری از ایران و ایرانی ها خواهند داشت. خود من استاد راهنمایم را در ذهن مجسم می کردم و اینکه اگر همین فردا به عنوان اعتراض و تلافی در مقابل کشوری که مردم آن در تجمع خیابانی خود فریاد می زنند «مرگ بر فرانسه» و پرچم کشورشان را پاره و لگدمال می کنند، ما را از دانشگاه بیرون کنند حق دارند. خود ما اگر همین شعار را در مورد کشورمان بشنویم و همین رفتار را نسبت به پرچم کشورمان ببینیم چه احساسی خواهیم داشت و چکار خواهیم کرد؟

بدتر از همه آنکه قطعا نه سفارت ایران در فرانسه و نه رایزنی فرهنگی، که این قدر دلسوزانه سعی در ترسیم چهره ای با فرهنگ و مترقی از ایران دارد، نخواهند توانست نسبت به پخش این فیلم کوچکترین اعتراضی بکنند؛ چرا که هیچ جنبه غیر واقعی در آن وجود نداشت و از طرفی به قول اصفهانی ها: «فحش دادی، فحش بستون!»

در صحنه ای از فیلم رئیس جمهور، سر فرصت و با تانی بسیار مشغول امضاء دفترچه یادگاری دختر بچه ای دبستانی است و در همان حال خبرنگاران داخلی و خارجی دارند خودشان را تکه پاره می کنند که جواب سوالی را از رئیس جمهور بگیرند. رئیس جمهور کار یادداشت نوشتن و امضاء کردن را به پایان می رساند و معلوم نیست چطور موافقت می کند همان طور نیمه رفته و نرفته برگردد و در پاسخ سوال خبرنگار فرانسوی که می پرسد رئیس جمهور چه پیامی برای فرانسوی ها دارد، در یک کلمه به انگلیسی بگوید «many things» و بعد از آن «خیلی چیز»ها فقط یک جمله بگوید و برود. شاید همین رفتار بوده که باعث شده در گزارش خبرنگار با لحنی توهین آمیز از قد رئیس جمهور که به یک متر و شصت هم نمی رسد یاد شود یا فیلم ساز به سراغ روستای محل تولد رئیس جمهور برود و خویشان و بستگان او را نشان دهد که از دیوار ساختمان مخروبه ای بالا می روند و به در زنگ زده آن لگد می زنند تا باز شود و محل تولد رئیس جمهور را نشان دهند و بگویند او رفت شهر و می دانستیم که یک چیزی می شود...

شاید هم اصلا این خبرنگارها از اول آمده بودند که «تصویری» پرخاشجوی از ایران فراهم کنند و در آستانه بحران افکار جهانی دنیا را برای رویارویی با ایران مهیا سازند. نمی دانم. انگیزه آنها مهم است؟ مسلما نه خیلی اگر افراد یا گروه هایی وجود نداشتند که آگاهانه یا ناآگاهانه گزک دست فرصت طلبان دهند.

موقع تماشای فیلم تا ناخواسته زیر لب می گفتم: «تصویر کیلو چنده؟

***

پنجشنبه، ششم آوریل

سرویس بلاگر از روز دوشنبه گذشته دچار اشکال شده بود و نشر مطلب بالا ممکن نبود. در این فاصله شبکه Arte هم بیکار ننشست و برای اینکه از شبکه ام شش عقب نمانده باشد، دیشب یک فیلم سینمایی ایرانی با زیر نویس فرانسه پخش کرد که متاسفانه چون فیلم را از ابتدا ندیدم نمی توانم شناسنامه آن را ذکر کنم، اما آن چیزی که از همین بخش فیلم معلوم بود این بود که زندگی زنان بی سرپرست و درمانده جامعه به تصویر کشیده بود و از ورای دنبال کردن اپیزودهایی از زندگی تعدادی زن به این ایده می رسیدیم که زن ایرانی مجرم از زندان خارج می شود و روسپی به زندان باز می گردد.

ضمنا همین امروز کتاب تازه ای روی پیشخوان یکی از کتاب فروشی ها دیدم با عنوان «ایران بین جنگ جهانی سوم». به قول معروف؛ گل بود به سبزه هم آراسته شد!

Labels:

Tuesday, March 14, 2006

تقابل سنت و مدرن

عین وقت هایی که آدم به مناسبتی روی نیمکت مدرسه قرار می گیرد و به یاد دوران کودکی هوس شیطنت به سرش می زند، آرام چیزی را در گوش بغل دستی نجوا می کند و دو تایی پکی می زنند زیر خنده. من برمی گردم و نگاهش می کنم و او - شاید مردد از اینکه حرف اش را شنیده باشم یا شاید همینطوری بی دلیل و برخلاف عادت اکثر اهالی آن دیار دور، که عادت نکرده اند بی دلیل لبخند بزنند، تکه ای از آن لبخند را به من تعارف می کند. این آخرین تصویر من از مردی ست که همچنان با دغدغه سنت و مدرن دست به گریبان است. همچون من که به طعنه با دغدعه چای و قهوه.

***

روز جمعه دهم مارس، آیدین آغداشلو در خانه فرهنگ ایران پیرامون تقابل سنت و مدرن در هنر ایران صحبت کرد اما تا بیاییم به خودمان بجنبیم و سوالی بپرسیم، از روی صندلی سخنران بلند شد و در طرف حضار قرار گرفت تا همراه ما به موسیقی سنتی ناشیانه و نچسبی گوش دهد که احتمالا تنها با آن بخش از سخنان آغداشلو متناسب بود که در آن برخی از بخش های هنر سنتی را به خاطر مدول های ثابت و غیر قابل تغییر شان از چالش با هنر مدرن دور انگاشته بود.

به هر حال، طرح سوالات به جلسه روز بعد موکول شد که قرار بود طی آن، ابتدا تازه ترین فیلم مجید مجیدی به نمایش در بیاید و در خاتمه، آیدین آغداشلو در مورد آن حرف بزند و بعد به طور آزاد به گفت و گوی با حضار بنشیند که متاسفانه مصادف شده بود با این سمینارهای ماهانه «معرفی نرم افزارهای پردازش و تحلیل متن». جلسه ماه قبل را نتوانسته بودم بروم. قرار بود برای یک گردش گروهی یک روزه به بروکسل برویم و از قبل اعلام کرده بودم که نمی توانم در سمینار ماه فوریه شرکت کنم اما دست بر قضا از چند روز قبل تر همه خانواده گریپ شدیم و چه گریپی! تا به حال اینطور مریض نشده بودم: هر روز یک شکل بود و دو هفته کامل طول کشید. خلاصه، نه بروکسل رفتم و نه سمینار و هم از این ماندم هم از آن. به همین خاطر، علی رغم اینکه هم دلم می خواست سوالاتی را که طی سخنرانی آغداشلو در ذهنم نقش بسته بود بپرسم و هم دوست داشتم این فیلم تازه مجیدی را ببینم (آخرین فیلمی که از او دیده بودم، «رنگ خدا» بود که به نظرم سر و گردنی از تمام آثار قبلی اش بلند تر و به زبان سینمای شاعرانه نزدیک تر آمده بود و همان موقع هم در نقدی مفصل در روزنامه ابرار درباره اش نوشته بودم) این یکی جلسه سمینار را نمی توانستم از دست بدهم. خصوصا اینکه دیدم آغداشلو جان کلام را در همان نشست اول گفته و محتوای آن نیز چنان تازگی ای نسبت به آنچه قبلا از او، مثلا از سخنرانی اش در لندن گزارش شده بود، نداشت. از بازگو کردن یا بازنویسی محتوای سخنرانی هم صرف نظر می کنم چون همانطور که گفتم، کم و بیش همان است که در شرق چاپ شده بود. گیرم که در این سخنرانی اخیر بیشتر به وضعیت هنرهای تجسمی از ابتدا تا قبل از انقلاب پرداخته بود و در سخنرانی مندرج در شرق به بعد از انقلاب. گو اینکه همانجا هم به نظرم تحلیل او از سطح خارج نشده و رویه یک تحلیل علمی بر مبنای یک پژوهش علمی را نداشت، در جلسه روز جمعه نیز آغداشلو بارها تاکید کرد که سخنانش جنبه داوری ندارد و صرفا در پی بازگویی رویدادها و شرایط است، تا از قرار گرفتن محتوای آن در موضع نقد پذیری جلوگیری کند. در حالی که، مهمترین ویژگی یک تحقیق پذیرفتی این است که محقق یافته های آن را داوری کرده باشد و حکم استنتاجی مستندی ارائه داده باشد. البته شاید در نشست روز بعد این کار را کرده باشد. نمی دانم.

اما چند سوال که در ذهنم نقش بسته بود، که چون مجال حضور نشست شنبه را پیدا نکردم، طبعا طرح نشد:

یک - آغداشلو در تمام سخنان خود بر روابط بین سفارش دهنده و هنرمند به عنوان عمده ترین عامل تولید اثر هنری در طول تاریخ تاکید بسیاری می کرد. اما توضیح نداد که این روابط که از دیرباز بر مبنای سفارش شاهان و بزرگان به هنرمندان درباری صورت می گرفته و تا دوران آخرین پادشاهان ادامه داشته است (و البته حرف درستی است که کم و بیش به گونه ای مشابه در تمام جوامع وجود داشته است) در عصر حاضر چه شکل و شمایلی پیدا کرده است. یعنی امروز چه کسی به هنرمند سفارش می دهد؟ آیا هنرمند امروز ما توانسته خود را از چنبره روابط تولید خارج کند یا هنوز آن روابط ارباب و بندگی بین سفارش دهنده و سفارش گیرنده وجود دارد (گیریم شکل آن تغییر کرده باشد) یا هنرمند توانسته به گونه ای آزادانه به خلق هنر و جریان هنری بپردازد؟

دو - مؤلفه های هنر امروز ایران، که آغداشلو با امید از آذرخش های خلاقانه آن در برخی هنرمندان نسل جدید یاد می کند، چیست؟ نسبت به سنت چقدر نو آور و پویا و نسبت به هنر مدرن غرب چقدر خلاق و غیر مقلد است؟

سه - آغداشلو همواره از وجود گرایشات محافظه کارانه در رویارویی با مظاهر فن آوری مدرن غرب سخن گفت و به طور مشخص از تردیدهای موجود برای کشیدن خط راه آهن مثال آورد. دوست داشتم با توجه به موضوع سخنرانی از میزان گرایشات محافظه کارانه در مورد پذیرش یا رد سبک های جدید هنری نیز بیشتر مثال می آورد.

Labels:

Thursday, February 16, 2006

میهمان ناصری

هم زمان با شب شام غریبان، نمایش تعزیه حر به همت خانه فرهنگ ایران در پاریس برگزار شد و این فرصت را یافتیم که از نزدیک شاهد اجرای کم و بیش متوسط (محدودیت های اجرایی، از جمله محدودیت اعزام اعضای گروه و اجرا در فضای بسته نمازخانه کلیسا را هم در نظر بگیرید) یکی از گروه های با سابقه و قدیمی تعزیه استان فارس باشیم. اجرای نمایش تعزیه در کلیسای تغییر کاربری داده شده پاریس - لوکزامبورگ، با چیدمان جایگاه تماشاگران به گونه ای مستطیل گونه، از آن نوع که در مسافران بیضایی می بینیم، یک بار دیگر مرا به حال و هوای فیلم مسافران برد. فیلمی که به شدت تعزیه قاسم را برایم تداعی می کرد و نشان از استادی و اشراف بیضایی در بهره گیری از ظرفیت های درونی تعزیه داشت. برخلاف برخی که به استفاده از رویه تعزیه، بدون هیچگونه خلاقیتی اکتفا می کنند، بیضایی همواره کوشیده است از ظرفیت های اجرایی تعزیه در خلق آثار مدرن بهره گیرد. چیزی که به عقیده من تنها راه ادامه یافتن حیات این هنر بومی و مردمی خواهد بود.

اجرای مراسم با تک نوازی نی چنان فضای حزن انگیزی ایجاد کرد که فکر نمی کنم هیچ مراسم عزاداری یا نوحه خوانی توان ایجاد آن را می داشت به قدری که حزن را در چهره آریان سه و نیم ساله هم دیدم که در تمام طول مراسم بی صبرانه منتظر صحنه رویارویی شمشیربازها بود و لابد در ذهنش چیزی مثل پیتر پن قهرمان نمایش انیمیشن این روزهایش را تصور کرده بود.

متاسفانه این تک نوازی نی، به خاطر ورود تماشاگران جدید که به زمان آغاز مراسم چندان توجه نکرده بودند، به نحو کسالت آوری طولانی شد. برنامه بعدی نیز هم شبه روایت آقای فقیه، هنرمند دوست داشتنی سینما و تلویزیون بود که اگرچه برای پذیرایی پایان مراسم آش گوشت شیرازی و شله زرد بسیار لذیذی پخته بود ولی متاسفانه کلامش گیرایی، انسجام و استحکام کلام استادان روایت را نداشت.

چرخش حر، یکی از عجیب ترین و شگفت آورترین نقش آفرینان واقعه عاشورا، از اردوگاه اشرار به احرار، دستمایه تعزیه حر، آخرین بخش مراسم بود. گروه چهار نفره تعزیه اعزامی از شیراز به یاری چهار سیاهی لشگر خردسال ساکن پاریس تمام نقش های نمایش را ایفا می کردند و اصولا این قابلیت تکنیک های اجرایی تعزیه است که اجازه می دهد بازیگری در عین واحد هم نقش شمر را بازی کند و هم امام حسین را. اگر مثلا همین یک نکته آخر را بخواهیم در درام مدرن نقد کنیم شاید تفسیرهای متنوعی بتوان ارائه داد اما درام مذهبی ایران به سادگی از کنار تمام این تفسیرها می گذرد و ذکر مصائب اهل بیت را هدف عالیه خود قرار می دهد. اما، این مسئله نبایستی نافی مسئولیت دست اندر کاران و متولیان هنرهای نمایشی کشور در رویکرد نقادانه و علمی به این هنر بومی و مردمی قرار گیرد. کافیست به درام مذهبی اروپا و نقشی که در شکل گیری درام مدرن بازی کرد نگاهی بیاندازیم یا نقشی را که نمایش های سنتی شرق دور و هند در شکل گیری درام داستانی قرن بیستم اروپا بازی کرد مورد توجه قرار دهیم تا به اهمیت میراث بومی و مردمی پی ببریم. خصوصا در کشوری که نشانه ها و آثار چندانی از سنت دیرپای نمایشی در آن باقی نمانده است.

درپایان مراسم، همانطور که اشاره کردم، با آش گوشت شیراز و شله زرد از حضار پذیرایی شد. گروه اعزامی تعزیه اقدام شگفت آور دیگری هم کرده بودند و نان تافتون هم با خود آورده بودند که هنوز بوی نانوایی می داد و همه چند تکه ای از آن را در کیف هایمان گذاشتیم تا گوشه ای از ایران، نامی که این روزها بیش از هر نامی غمگینم می کند، را به خانه هایمان ببریم.

Labels: