چای یا قهوه؟

وب نوشته‏های بهرام جلالی‏پور

Monday, March 17, 2008

تغییر

یا مقلب القلوب و الابصار...



مثل همه ایرونی هایی که از قیمت سرسام آور نرم افزار در اینجا به نسخه های اصطلاحا قفل شکسته بازارهای وطنی روی می آرن، من هم تا همین چند روز پیش از Word نسخه 2003 استفاده می کردم. راضی هم بودم. یه روز همینجوری که مشغول کار بودم یه پیغام از میکروسافت آفیس اومد واسه به روزرسانی نسخه آفیس با نسخه 2007. تائید کردم و نسخه جدید نصب شد. من هم یک تعدادی از نوشته های قبلی و جدیدم رو تو این نسخه جدید تاپپ کردم. تا دیروز که دیدم دیگه هیچ جوری نمیشه محتوای فایل رو ویرایش کرد. شصت ام خبردار شد که مدت استفاده آزمایشی نرم افزار سپری شده. آقا، اومدم نسخه جدید رو پاک کردم و این فایل اطلاعات همینجوری موند رو دستم.



الغرض، به مناسبت سال نو یه یادداشت بلند نوشته بودم در مورد «تغییر» و اینکه ما ایرانی ها چطور و چرا از اون فرار می کنیم (یه نمونه اش همین نسخه جدید Word). کلی هم اشاره کرده بودم به رویکردهای جدید برنامه سازی خصوصا در شبکه های تلویزیونی فرانسه که احتمالا رویکردی جهانیه. اشاره کرده بودم به اینکه همین مسئله تغییر یکی از اصلی ترین بنیان های یک درام محکم و استخوان داره. همون اصلی که میگه شخصیت پرسوناژ باید در طول داستان «نمود» داشته باشه. و کلی حرف های دیگه...



خوب، فعلا که تلاش من برای خوندن این فایل به نتیجه نرسیده. عجالتا از خیر اون مطلب می گذرم و همینجوری مثل بچه آدم فرارسیدن سال نو رو شادباش میگم. به یادداشت بهاریه سال قبل ام هم که نگاه کردم دیدم دلتنگی هایم با اون موقع فرقی نکرده فقط یک سال پیرتر شده ام.

Labels:

Tuesday, April 18, 2006




من
با این دستان کاغذی
چگونه برایت باران طلب کنم؟

چگونه؟

Labels:

Monday, November 21, 2005

هنوز هیزم فراوان است

به یاد منوچهر آتشی

.

هنوز هیزم فراوان است

.

جاری بودم

شب زده و خوابگرد

در اعماق قیرگون جنگلی انبوه

در سرم می دوید

زوزه های وحشی میلی گنگ

که می درید بی رحمانه

رشته افکارم را

و با خویش

جاری ام می کرد

در تشنجی گنگ:

.

واژه های آشنا

دور می شدند و دور

من تنها می ماندم و تنها

واژه ها

روحم را می کاویدند

به امید نشانه ای آشنا

و

هر بار از بار قبل

تهی دست تر باز می گشتند

.

گم شده بودم

و راه خانه از جیبم افتاده بود

.

گم شده بودم

در اعماق قیرگون جنگلی انبوه

و بر تمام آینه ها

بخار سکوت نشسته بود

.

در سرم حسی گنگ بود که می گفت:

تار بتن! تار بتن!

تار بتن و اولین واژه گندیده را شکار کن!

من می خندیدم

و مثل دیوانه ها

دستانم را بالا می گرفتم

به نشانه تسلیم

من می خندیدم

و همچون مسیح

واژه های حواری ام را

می دیدم

که از روی شانه نگاهم می کنند

و به نحیفی ایمانم

که روی صلیب می پژمرد

می خندند

که شانه بالا می اندازند

و موقع دور شدن

زیر لب زمزمه می کنند:

"- دیوانه است! دیوانه است!"

.

در تمام طول شب

در این جنگل قیرگون

صدای تبر می پیچد

و واژه های آشنا

هیزم می شوند

.

سیاه زمستان است

و سرمایی گنگ در جانم می پیچد

اما زنده خواهم ماند

زیرا

هیزم فراوان است

.

چرا باور نکرده بودم

هیچ وقت پیش از این

واژه هایی را که تمامی تعلق ام بود؟

واژه هایی را که گوشتم بودند

- همچون نان-

واژه هایی را که خونم بودند

- همچون شراب -

.

چرا باور نکرده بودم این همه هیزم را

در این سیاه زمستان؟

.

از فردا گنگ خواهیم خندید

- مثل دیوانه ها -

از فردا گنگ خواهیم گریست

- مثل دیوانه ها -

من

و تمام واژه های حواری ام ...

Labels: